آکیناکه

*******

و آتش و  بلبلکان

دو هزار و نصفی  از  بودا - بود

 در رنجیری از سالها

  و رنج مهیب کهنگی را

بر باور داشتن

 و نگفتِ کسی ؛ داد ِ زن زیبا رخ شهر را

 که خواهد ستتاند

 و زنجیر جهالت شان را که خواهد گشود

 و چنین نگفت

 که نبود  زرادشتی اهرمن ستیز

 و چنان نسرود

 جز جرنگا- جرنگ آکینکانی

در دستان دیوانگان  قدرت و اندوهی